باران جانباران جان، تا این لحظه 7 سال و 1 ماه و 13 روز سن دارد

```` مانند باران ````

باران خوشحال

کاش میشد:بچگی را زنده کرد کودکی شد،کودکانه گریه کرد شعر ” قهر قهر تا قیامت” را سرود آن قیامت، که دمی بیش نبود فاصله با کودکی هامان چه کرد ؟ کاش میشد ، بچگانه خنده کرد . . .    ...
29 شهريور 1393

باران و ایلیا

  تلنگر کوچکی است بــــــــــــاران وقتی فراموش می کنیم، آسمان کجاست !! اندکی عاشقانه تر زیر این باران بمان ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند ...
12 تير 1393

دریای فریدونکنار

دریا، - صبور و سنگین – می خواند و می نوشت : « ....  من خواب نیستم ! خاموش اگر نشستم،  مرداب نیستم روزی که برخروشم و زنجیر بگسلم؛ روشن شود که آتشم و آب نیستم! »   ...
12 تير 1393

شعری برای دخترم

ای بوی هر چه گل بوی بهار می شنوم از صدای تو نازکتر از گل است گل ِ گونه های تو ای در طنین نبض تو آهنگ قلب من ای بوی هر چه گل نفس آشنای تو ای صورت تو آیه و آیینه خدا حقا که هیچ نقص ندارد خدای تو صد کهکشان ستاره و هفت آسمان حریر آورده ام که فرش کنم زیر پای تو رنگین کمانی از نخ باران تنیده ام تا تاب هفت رنگ ببندم برای تو چیزی عزیزتر ز تمام دلم نبود ای پاره ی دلم، که بریزم به پای تو امروز تکیه گاه تو آغوش گرم من فردا عصای خستگی ام شانه های تو در خاک هم دلم به هوای تو می تپد چیزی کم از بهشت ندارد هوای تو همبازیان خواب تو خیل فرشتگان ...
16 آبان 1392